شمارهٔ ۱۲۹ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
چون پدرم باغ خلد داد به خشتی
ما به بهشتی فروختیم بهشتی
خاک وطن را بظلم و جور سرشتیم
زانکه در او نیست مرد پاک سرشتی
ما به بهشتی شدیم ، مسلم و ترسا
بهر بهشتی به کعبه ای و کنشتی
حاصل تحصیل علم و دانش ما شد
یاری و جام شرابی و لب کشتی
وز نفس ما خدا بمردم ایران
طالع شومی بداد و طلعت زشتی
بیضه اسلام را بسنگ بکوبیم
گر رسد از روس تخم نیم برشتی
سنگ ملامت بما اثر نکند هیچ
بحر نفرساید از تحمل خشتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به نقد وضعیت اجتماعی و فرهنگی جامعه خود میپردازد. او به این موضوع اشاره میکند که پدرش باغی را به خشتی (خاک) داده و آنها به بهشتی (مدینه فاضله) فروختهاند، اما در واقعیت، وطنشان پر از ظلم و ستم است و مردان پاک سرشتی در آن دیده نمیشود. شاعر همچنین به تضاد میان مسلم و ترسا اشاره میکند و میگوید که تحصیل علم و دانش تنها به نوشیدن شراب و لذتجویی منجر شده است. او معتقد است که نفس انسانها باعث رنج مردم ایران شده و سرنوشت نامبارکی را برای آنها رقم زده است. در نهایت، شاعر بیان میکند که با وجود همه دشواریها و ملامتها، آنها به هدف خود ادامه میدهند و از انتقادها نگران نیستند.