نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ ادیب الممالک

ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غلام همت آنم که خاک عشق سرشت

مرید فکرت آنم که راه انس نبشت

خوشا دیار محبت که اندر آن وادی

طراز کعبه شود فرش عاکفان کنشت

مکن ملامت و آزار بندگان خدای

که باغبان نه برای تو این درخت بکشت

تو جامه پوش و بدرزی مدار بحث و مپرس

که بافت دیبه آن یا که تار و پودش رشت

از آن بترس که با این غرور در محشر

ترا برند به دوزخ جهود را به بهشت

درین معامله هم با خدا ستیزه مکن

که از گل تو، خم، کنند از ایشان خشت

مرا عقیده بدل اندراست و جفت من است

ترا چکار که نیکو شماریش یا زشت

تن من و تو رود در دو خاک تیره بگور

چنانکه قالب ما را حق از دو خاک سرشت

صبا ز جانب این خسته با حیات بگو

که این بدیهه امیری بیادگار نوشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غلام همت آنم که سرشت من از عشق است و پیرو فکری هستم که راه دوستی را نوشته است. خوشا به دیاری که در آن، محبت به قدری زیاد است که کعبه می‌تواند فرش مکان عبادت‌کنندگان باشد. نباید بندگان خدا را ملامت کرد، چون باغبان برای تو درخت نکارده است. تو باید خودت را بپوشانی و در مسائل دیگران دخالت نکنی. از غرور بپرهیز، زیرا ممکن است در قیامت عذاب شوی. در این زندگی نباید با خداستیزی کنی، چون از گل تو می‌توانند آجر بسازند. عقیده من با آنچه تو فکر می‌کنی متفاوت است و تو نباید قضاوتش کنی. در نهایت، ما هر دو به خاک می‌رویم و جان ما از یک خاک سرشته شده است. صبا، به این خسته بگو که این شعر، یادگار امیری است که نوشته‌ام.