شمارهٔ ۱۳۷ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دوش آن بت سیمین لب آمد به بالینم همی
برداز نگاهی بوالعجب جان و دل و دینم همی
بدرالدجی شمس الحقی در کار دادم رونقی
زان پس که بودم بیدقی بنمود فرزینم همی
چون برگ گل رخساره اش در دشت زرین باره اش
روشن شد از نظاره اش چشم جهان بینم همی
چون دید از جور و ستم افتاده ام در بحر غم
بخشید آن زیبا صنم بر جان مسکینم همی
گفتا غمم فرموش کن گفتارم اندر گوش کن
برخیز و جامی نوش کن از لعل شیرینم همی
نشناختم آن ماه را شمع و چراغ راه را
نادید چشمم شاه را از اشک خونینم همی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیبایی معشوقهای میپردازد که در کنار اوست و با نگاهش جان و دل او را تسخیر کرده است. او با اشاره به اینکه زیبایی آن معشوقه همچون روشنایی در شب است، به عمق احساس خود از درد و رنج میپردازد. معشوقه به او توصیه میکند که غصهها را فراموش کند و از زیباییهای زندگی لذت ببرد. شاعر همچنین از ناتوانی خود در شناخت معشوق و درد و اشکهایش سخن میگوید. در کل، شعر حکایت از عشق عمیق و تأثیرات مثبت و منفی آن بر زندگی شاعر دارد.