شمارهٔ ۶۵ - خطاب به معشوق ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دارم سری از خیال در پیش
وز درد فتاده ام به تشویش
کان دلبر شوخ چشم عیار
رانده است مرا ز حضرت خویش
در خانه خود صلا زد آنگاه
کفش ادبم نهاد در پیش
افکند ز طمطراق و نازم
خندید مرا بسلبت و ریش
گفتم که ارادتم چو بیند
هر روز محبتش شود بیش
بر عکس مراد خویش دیدم
سلطان نکند نظر بدرویش
ای دل اگر آن نگار طناز
مرهم ننهاد بر دل ریش
زین بیش ز مهر وی مجو کام
زین بیش ز قهر وی میندیش
شاهان را این چنین بود رسم
خوبان را این چنین بود کیش
بیچاره امیریست کو را
جز تیر دعا نمانده در کیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دوری معشوق سخن میگوید. او در حالی که بهخاطر عشق خود دچار درد و تشویش است، به خاطر رفتار دلبر که او را از خود رانده، حس تنهایی و ناامیدی را تجربه میکند. شاعر خود را در وضعیتی میبیند که تنها چیز باقیماندهاش دعا است و به سادگی بیان میکند که اگرچه دلبر او سنگدل است و بر دلش مرهم نمیگذارد، اما همچنان نمیتواند از عشق او دست بکشد. او به رفتار شاهان و خوبان اشاره میکند که در عشق، این نوعی رسم و رویه است که به دیگران درد و رنج میدهد. در نهایت، او خود را در شرایطی غمانگیز و بیچاره توصیف میکند.