شمارهٔ ۷۰ - مرثیه ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن
نوجوان مرا فلک خونِ دل ریخت در ایاغ
نونهال مرا سپهر کند از بن به طرف باغ
شمعی افروختم که گشت روشن از نور او جهان
ناگهان صرصری وزید کرد خاموش آن چراغ
ای فقید کمال و فضل ای شهید سنان غم
از غمت دیده پر ز اشک بیرخت سینه پر ز داغ
در عزای تو قامتم گشت خمیده چون کمان
وز فراق تو روز من شد سیه همچو پر زاغ
چون به یاد تو بگروم غافل از خویشتن شوم
در پی جان شکر دوم تا کنم مرگ را سراغ
بس که چون لاله بر دلم داغ هجرت گرفته جای
گشت تاریخ رفتنت لاله دارد دلی به داغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و غم شاعر به خاطر فقدان شخصی عزیز است. شاعر به یاد نوجوانی خود اشاره میکند که همچون درختی نونهال است و به دنیای جدید گام نهاده است. او از نور و روشنی که از آن شخص زنده میشود یاد میکند و سپس به ناگهان از دست رفتن او را تجربه میکند. شاعر از اشکهایش و داغ عمیق فراق میگوید و میگوید که زندگیاش به خاطر این فقدان تیره و تار شده است. او در غم این عزیز از دست رفته، احساس شکست و اندوه عمیق میکند و داغ هجرت او را بر دل دارد.