شمارهٔ ۶۷ - غزل ناتمام ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه طاقتی که بماند دل من از طلبش
نه جرئتی که شود تن روانه در عقبش
شبی به بستر من خفته بود و جان مرا
نبود جرئت یکبوسه از دو لعل لبش
چرا روی ز پی او دلا بدین جرئت
مگر تو غافلی از صلح و قهر بی سببش
نمود دعوی جرئت به عاشقی فرهاد
که عشق کوفت سرش را به سنگ و گردابش
مشو دلیر بشیرین زبانی خوبان
که هست خنده شیر از فزونی غضبش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی را به تصویر میکشد. شاعر از ناتوانیاش برای عاشق بودن صحبت میکند و میگوید که نه نیرویی برای انتظار کشیدن دارد و نه جراتی برای پیگیری عشقش. او اشاره میکند که کسی که شب در خواب او بوده، با وجود زیباییاش، حتی یک بوسه هم به او نداده است. شاعر از خود میپرسد چرا باید به دنبال عشق برود در حالی که میداند این عشق میتواند به درد و رنج بینجامد، و در نهایت به این نتیجه میرسد که نباید دلیر باشد و از عشق شیرین سخن بگوید، زیرا غم و خشم نیز در پس آن وجود دارد.