شمارهٔ ۴۳ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بسکه از بخت خویش مایوسم
جاودان اندرین سرای سپنج
روز تا شب بسان نرادان
با غم دل همی زنم شش و پنج
استخوانیست پیکرم بی گوشت
مانده بر جای چون شه شطرنج
پیکرم را بود چو زلف بتان
شکن و تاب و پیچ و چین و شکنج
بدماغ و دلم زمانه نهشت
فکر موزون و طبع قافیه سنج
راست گوئی که خورده ام افیون
یا شراب و حشیش و بذر البنج
سمر است این سخن که گنج رسد
مردمان را پس از کشیدن رنج
گر چنین است بنده را ز چه روی
از پس رنجها نیاید گنج
آری ار بخت من مساعد بود
تن زارم نخستی از قولنج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناامیدی و یأس خود نسبت به زندگی و بختش سخن میگوید. او مانند یک تکه چوب بیجان و بیروح احساس میکند، و به تصویر فردی غمگین و خسته از رنجها و سختیهای روزگار میپردازد. شاعر به چالشهای درونی خود اشاره میکند و از زندگیای که در آن به دنبال شادی و موفقیت است، اما در عوض، تنها رنج و غم نصیبش شده، گلایه میکند. او همچنین به این نکته اشاره دارد که تلاش برای دستیابی به ثروت یا خوشبختی پس از تحمل سختیها، به حقیقت نمیپیوندد و در نهایت، از عدم مساعدت بخت خویش شادمانی میجوید.