نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۴ - دلداری دادن محمد بانو را ادیب الممالک

ادیب الممالک فراهانی / شورشنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

محمد بدو گفت مخروش هیچ

که دشمن نیارد در اینجا بسیج

من آنم که خود آزمودی مرا

شناسیده زین پیش بودی مرا

بخاطر نداری مگر سال پار

فکندم تن خود ز بام حصار

فروشد بخون دیده روشنم

بر تیره دشمن نترسد تنم

کنون باز آنم که دیدی مرا

پسندیده چون جان گزیدی مرا

هنوزم خمار می دوش هست

بمغز عدو خواب خرگوش هست

مرا تیر دشمن به دل رسته باز

زخونم کسی دست ناشسته باز

ولیکن از آنجا که مردان راه

ز دشمن بدارند جانرا نگاه

گذشته از این حکم شهزاده نیز

چو آید نشاید کسی را ستیز

بیاید از اینجا برون برد رخت

که ما را یک امروز شوریده بخت

گریزی چنین کمتر از جنگ نیست

خدای جهان را جهان تنگ نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، محمد به دوستانش می‌گوید که نیازی به ترس از دشمنان نیست زیرا او خود بارها امتحان شده و شناخته شده است. او به یاد می‌آورد که چگونه در سال گذشته برای دفاع از خود تلاش کرده و از خطرات نترسیده است. او همچنان با روحیه‌ای قوی به جنگ ادامه می‌دهد، اما به آن‌ها هشدار می‌دهد که نباید با دشمنان درگیر شوند تا به خاطر احکام شاهزاده و شرایط دشوار خود، به فکر فرار باشند. او اعتماد به نفس خود را نشان می‌دهد و می‌گوید که فرار از جنگ بهتر از مرگ است و در نهایت اشاره می‌کند که خداوند جهانی وسیع دارد که نمی‌توان در آن تنگنا قرار گرفت.