شمارهٔ ۱۰۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به عهد یوسف من کز فرشته افزون است
کسی حکایت لیلی کند که مجنون است
اگر چه جام جمی آه از آن دل نازک
که تا نفس زده ام خاطرت دگرگون است
سگ تو واقف بیمار دل ز بیداری است
تو مست خواب چه دانی که حال ما چون است
چو غنچه سینه ریشم به بین و حال مپرس
که شرح زخم درونم ز وصف بیرون است
نواله ستمت قسمت از ازل داریم
نصیبه ازل است این ستم نه اکنون است
زرطل عشق گدا شاه اگر شود چه عجب
که ظل عشق عجب سایه همایون است
چو شیشه گریه تلخی که می کنی اهلی
هزار کاسه چشم از غم تو پر خون است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و دردهای عشق میپردازد. شاعر از وضعیت دلbroken خود و اندوهی که ناشی از این عشق است، مینویسد. او به روابط بین عاشق و معشوق اشاره میکند و به نوعی میگوید که تنها کسی که درد او را درک میکند، خودش نیست و دیگران هم نمیتوانند حال او را بفهمند. او از زخمهای درونی و ناراحتیهایش سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که این مصائب از ازل برای او مقدر شده است. با تشبیههایی زیبا، شاعر احساساتش را مجسم میکند و نشان میدهد که عشق، چه سرشار از درد باشد و چه شادی، همواره سایهای عمیق بر زندگی او دارد.