شمارهٔ ۱۰۰۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آنکه پیش تو دور از دیار خود گریم
بهانه غربت و بر حال زار خود گریم
گهی که خاک شوم خیزم از مزار چو گرد
بچشم خلق روم بر مزار خود گریم
چو شمع گریه بپروانه کی کنم گر سوخت
که گر توان بغم روزگار خود گریم
ز آب دیده خورد کشته امیدم آب
کجاست اشک که بر کشتکار خود گریم
بس است زخم درون چشم خون فشان اهلی
دمی که بر دل و جان فکار خود گریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است و شاعر از longing (دلتنگی) و ارادت خود به معشوق میگوید. او آرزو دارد که در وصال معشوق به آرامش برسد و از جفاهای زمانه رها شود. شاعر به زیبایی معشوق اشاره کرده و میگوید نظرم به هیچ چیز جز جمال او نیست. او حتی اگر ملاقات با معشوق محال باشد، باز هم به خیال وصال او دلخوش است. همچنین، اشاره میکند که در عشقش به معشوق، به هیچ چیز جز او فکر نمیکند و در نهایت، با نگاهی به بخت و اقبال، سعی میکند سرنوشت خود را تغییر دهد.