شمارهٔ ۱۰۱۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
هر چند از وصالت ای آفتاب دورم
یکذره نیست هرگز در دوستی قصورم
چندان رخ تو دیدم کز دیده در دل آمد
اکنون بدیده دل می بینم و صبورم
در غیبت از خیالت جانم حضور دارد
چون در حضورت آیم از غیر بیحضورم
امروز ای پریرخ کز حسن آفتابی
در سایه توام من از خود مساز دورم
از سوز عشق اهلی دل زنده شد چو شمعم
روزی که هم بمیرم خیزد ز خاک نورم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به محبوبش سخن میگوید و بیان میکند که گمان نکند از درد دلش با او شکایت میکند. او به این نکته اشاره میکند که نمیخواهد به خاطر درخواست محبتش در رنج باشد و حتی از سگ محبوبش نیز تمنا میکند که کمکی به او کند. شاعر در تلاش است تا عشق و وابستگیاش را به گونهای بیان کند که نشان دهد تمام وجودش معطوف به محبوب است و حتی از خطرات و مشکلات نیز نمیهراسد. او بر این باور است که پنهان کردن عشق به محبوب از دیگران نشاندهنده جهل است و او به دنبال ابراز این عشق به طور صریح است.