شمارهٔ ۱۰۱۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو عیش کن بفراغت که من سپند توام
بسوز آتش دل دفع هر گزند توام
غبار دیده بر گرد رهگذارت از آن
گشاده چشم براه سم سمند توام
دل کباب مرا نیست غیر گریه تلخ
ز بسکه سوخته لعل نوشخند توام
شراب تلخ چنانم کجا برد از هوش
که تلخی سخنی از لب چو قند توام
تراست ناز و مرا صد نیاز چون اهلی
تو سرو ناز منی من نیازمند توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و سوختن در آتش محبت سخن میگوید. او توصیف میکند که چگونه عشقش او را به شدت تحت تاثیر قرار داده و حتی به سوزش در دل و جسمش انجامیده است. با وجود این درد و رنج، او هنوز به عشق خود پایبند است و نمیخواهد از آن دست بکشد. شاعر نگران بدگمانی دیگران است و میخواهد عشقش را در خفا نگه دارد. در نهایت، او به مقایسه خود با آتشپرستان میپردازد و بر اضطراب و درد ناشی از عشق اشاره میکند.