شمارهٔ ۱۰۱۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سگ توام من و عمری بغم اسیر شدم
مرانم از در خود این زمان که پیر شدم
امید از تو نگاهی بگوشه چشم است
من از جهان بامید تو گوشه گیر شدم
بجان هنوز خریدار یوسفم هر چند
که او عزیز جهان گشت و من فقیر شدم
نداشت زخم من از مرهم طبیبان سود
هم از خدنگ تو آخر دوا پذیر شدم
تو آفتابی از آن خوارم از تو یکذره
که من بطالع کم دره حقیر شدم
شدم به تیر ملامت نشانه در عالم
ز بسکه سینه کرده پیش تیر شدم
اسیر عشق تو چون اهلیم مکش زارم
که کشتنی نشدم گر ترا اسیر شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حسرت و درد ناشی از دوری محبوب سخن میگوید. او خود را در حالتی مست و طغیانی تصور میکند، در حالی که محبوب به کسی دیگر میپردازد و او در دلش میسوزد. شاعر از احساسات متناقض خود، رشک و ناامیدی صحبت میکند و به عشقش اشاره میکند که در بزم محبوب دیگران میسوزد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که اگرچه دردی را تحمل میکند، اما هیچگاه نمیتواند در فکر عشق دیگری باشد.