نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

سایه صفت ز ماه خود میل وصال میکنم

سایه کجا و مه کجا فکر محال میکنم

گر تو بکشتنم خوشی زندگیم حرام باد

تیغ بکش که خون خود بر تو حلال میکنم

خواه که سوزیم ز غم خواه که خون کنی دلم

شکر غمت بخوشدلی در همه حال میکنم

بردرو بام آن پری بر مزن ایفروشته پر

ور نه ببرق غیرتت بی پر و بال میکنم

عیب من رمیده دل از صفت پری مکن

ماه نهان خویش را وصف جمال میکنم

جان ملول من کجا اهلی ازو رسد بوصل

با دل خود حکایتی دفع ملال میکنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنجی که به خاطر عشقش متحمل شده سخن می‌گوید. او با ابراز احساسات عمیق و عاشقانه، به وابستگی و اسارت خود اشاره می‌کند و ذکر می‌کند که چگونه به خاطر عشق معشوق، تمامی امیدها و آرزوهایش از بین رفته است. شاعر همچنان خود را چون یوسف خریدار می‌داند، هرچند که او فقیر و بی‌چیز شده است. در ادامه، او به زخم‌هایش و دردهایش اشاره می‌کند و می‌گوید که این دردها از هیچ درمانی سود نمی‌برند. در نهایت، شاعر از وضعیت خود به عنوان اسیر عشق و ناتوانی‌اش در فرار از آن یاد می‌کند، با این حال، او همچنان به عشقش وفادار است و خود را در تیر ملامت دیگران می‌بیند.