شمارهٔ ۱۰۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو سوختم از عشق و شستم از جان دست
هنوز گریه نمی داردم ز دامان دست
به خاک پای تو ساقی که مردم از حسرت
ترحمی، که تو داری به آب حیوان دست
بده به تشنه لبان جرعه یی که ساغر بخت
چنانکه آمدازین دست می رود زان دست
چو گل ز خون دلم دامنت نشان دارد
در آستین چه کنی همچو غنچه پنهان دست
ز جیب چاک بدیوانگی چه عیب بود
مرا که عشق نمی دارد از گریبان دست
تو یوسفی چه عجب گر زدیدنت چون گل
بخون خویش بود غرقه صدهزاران دست
بیاد قبله ابروی آن صنم اهلی
گشاده اند به حق کافر و مسلمان دست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و اندوه شاعر است. او از عمق دل سوختهاش و خواهشهایش سخن میگوید. هنوز هم نمیتواند اشک بریزد و دستش به دامان عشق است. شاعر از ساقی میخواهد که به او جرعهای بنوشاند تا از تشنگی رهایی یابد. او درد و حسرت خود را با تصاویری همچون گل و خون بیان میکند و به عشقش که به او بیتوجهی میکند، اشاره دارد. در انتها، او به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که حتی کافر و مسلمان به خاطر او به یکدیگر دست میدهند. بهطور کلی، شعر غم و شوق عمیق عاشقانه را به تصویر میکشد.