شمارهٔ ۱۰۲۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستم
که به دیوانگی عاقبتش نشکستم
وه که چندان به رخ جام من باده پرست
روزن دیده گشادم که در دل بستم
خواهم آن کنج فراغت که کس از دشمن و دوست
نکند یاد که من نیست شدم یا هستم
گرد آن شمع چو پروانه بسی گشتم لیک
تا به هستی خود آتش نزدم ننشستم
سوخت اهلی دلم از عاقبت اندیشی خود
ترک خود کردم و از آه و ستم وارستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، توسط شاعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و ناتوانی در رسیدن به معشوق پرداخته است. شاعر از درد جدایی و شوق دیدار معشوق مینالد و میگوید که نمیتواند به او نزدیک شود یا زیباییهایش را ببیند. با بیان مثالهایی از عشق و فراق، از معشوق میخواهد که نگاهی به او کند و او را یاری دهد، چرا که هیچ راهی برای وصل وجود ندارد و او مانند پروانهای است که در عشق سوخته است. در نهایت، شاعر در ناامیدی از جدایی و دوری، تسلیم عشق میشود و نمیتواند در برابر جذابیت معشوق مقاومت کند.