شمارهٔ ۱۰۲۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرو من، چون سخن از لعل چو قندت گویم
بوسه یی خواهم و ترسم که بلندت گویم
آتش دل مگر از سینه خود آید بزبان
ورنه من حال دل سوخته چندت گویم
میرسی خرم و خندان مگذر بهر خدا
تا دعایی ز پی دفع گزندت گویم
بشنو از من سخنی ای دل غافل بخود آ
گرچه زان کار گذشتست که پندت گویم
شد پسند دل اهلی ز تو دشواری غم
زان قبول دل دشوار پسندت گویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عمیق خود صحبت میکند و به احساس سوختن و دردی که از عشق و خیانت میکشد، اشاره میکند. او بیان میکند که هر چقدر بیشتر به معشوق نگاه کند، تشنهتر میشود و این نظاره هیچ چارهای برای او ندارد. شاعر به سنگی بودن دل خود و عدم توانایی در تحمل زخمهای زمانه اشاره میکند و از یارانش درخواست میکند که در این وضعیت او را شفاعت نکنند. او در نهایت به ناچاری و بیاختیاری خود در برابر عشق و احساسات اشاره میکند.