شمارهٔ ۱۰۳۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردم
دگر ربودیم از دست تا نظر کردم
بیک نظر که بکردم من از پی راحت
جراحت جگر خویش تازه تر کردم
دلم بهجر تو چون آرمیده بود چرا
طپیدن دل آسوده را خبر کردم
دگر درون دلم جای میکنی هرچند
ز رشک یاری غیرت ز دل بدر کردم
چو مرغ نامه بر از شوق دیدنش اهلی
هزار بار من از خویشتن سفر کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق و طبیب دلش میپردازد و از عشق عمیق و وابستگی خود به او سخن میگوید. او احساس میکند که در نزد معشوق کوچک و ناچیز است، اما از عشق و جذبه او به حدی میرسد که مانند آفتاب در برابر ذرهای از خود میباشد. شاعر در عین حال نشان میدهد که از هر گونه درد و رنجی باکی ندارد و حتی در سختیها نیز به سوی محبوبش میشتابد. او از اینکه عشقش به معشوق سبب رنجش دیگران میشود، ابایی ندارد و با اشک و احساس خود، به یاد دوستی که در گذشته داشته، میافزاید و از او درخواست میکند که به خاطر این عشق، او را منع نکند. در کل، شعر توصیفی از عشق عمیق، وابستگی و کمال است.