شمارهٔ ۱۰۳۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سخن نگفته بهم جنگ و ماجرا داریم
عجب حکایت و حرفیست اینکه ما داریم
دل من و تو بهم آشنایی دارند
من و تو اینهمه بیگاننگی چرا داریم
نظر بهمت ما کن مبین بکسوت فقر
که زیر خرقه پشمینه کیمیا داریم
خبر ز حال درون ناله میدهد گاهی
وگرنه ما خبر از حال خود کجا داریم
ترا خدای نگیرد بکشتن اهلی
برآر تیغ که ما دست بر دعا داریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات خود و دشواریهایی که در رابطه با معشوق دارد، اشاره میکند. او از منعت از دوستان صحبت میکند و میگوید که خود نیز گرفتار عشق شده و نمیتواند دیگران را از این احساس منع کند. همچنین به دوری از معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر دور باشد، او را با زبانی خاص به یاد میآورد. شاعر بیان میکند که با وجود دوری، به یاد معشوق، صبر میکند و ارزش یک لبخند او را فراموش نمیکند. در نهایت، شاعر میگوید که نمیتواند به دیگری بخواهد که عشق را بفهمد، چرا که خود نیز در این عشق دیوانه شده است.