نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

با چون تو شوخی سرو قد عاشق کش و طناز هم

گل را نزیبد ناز کی سرو سهی را ناز هم

هرچند خونم میخوری هرگه که میبینم ترا

دل میبرد سوی توام جان میکند پرواز هم

صد خسته بهر پرسشی جان داد و تو عیسی نفس

از ناز نگشودی لبی چشمی نکردی باز هم

گر صد هزار از ما کشی چون مور زیر پای خود

از ما نخیزد شکوه‌ای کس نشنود آواز هم

اهلی اگر مست بتی هم سجده شو با برهمن

با شیخ مسجد کم نشین سجاده دور انداز هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عشق و longing (دلتنگی) برای معشوق سخن می‌گوید. شاعر به خواب و خیالی از دیدار معشوق اشاره دارد و بیان می‌کند که ترس از جدایی و نرسیدن به او دارد. آتش شوق او در سینه‌اش می‌سوزد و احساس می‌کند که بدون وجود معشوق، زندگی‌اش بی‌معناست. همچنین به زیبایی معشوق شبیه شمعی در یک مکان شاد و دلپذیر اشاره می‌کند و از باد صبا می‌خواهد که او را به سوی معشوق ببرد. در نهایت، شاعر تاکید می‌کند که اگر معشوق یاری کند یا دشمنی، هیچ‌کس جز او نمی‌تواند جای خالی‌اش را پر کند.