نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هست کحل بصر از خاک ره او هوسم

لیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم

با تو چون در سخن آیم؟ که ترا چون بینم

آتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم

شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشی

بادرا ره نبود سوی تو من خود چه کسم

سوی آن گل ببر ای باد صبا جان مرا

به زمین بوس که من مرغ اسیر قفسم

تو اگر یاری اگر دشمن جان اهلی را

او بجای تو کسش نیست بجان تو قسم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از آرزوها و خواسته‌های خود سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که دلش از آرزوهایش پر خون است و می‌خواهد بداند چه چیزی از خدا می‌خواهد. هرچند که در آستانه وصال معشوق نیست، اما حاضر است سر خود را زیر پای او بگذارد. شاعر آرزو دارد تا جمال معشوق را ببیند، ولی بیشتر از آن خواهان رفتار و شکوه اوست. حتی اگر بهشت و زیبایی‌های آن در دسترس نباشد، او تنها شادی خود را از معشوق می‌جست و حاضر است همه دردها و رنج‌هایش را تحمل کند. او از ترس ننگ و نام بد نمی‌خواهد که از عشق و وصال معشوقش دور بماند و در نهایت به دنبال مقام و نزدیکی به اوست، حتی اگر این مقام همچون سگ‌های کوی یار باشد.