نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بسکه خار ملامت کشیده دامانم

میان خار ملامت چو چشم حیرانم

چو خاک پات نیم آب زندگی چکنم

به خاکپای تو کز زندگی پشیمانم

مپرس حال پریشان ببین که زلف ترا

صبا چگونه پریشان کند پریشانم

کجاست خضر سعادت که من ز بخت سیاه

اسیر ظلمتم و چاره یی نمیدانم

ز روی او نکنی شرم از خدا اهلی

که بت پرستی و گویی که من مسلمانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف عمیق و عشق شاعر به معشوقش است. شاعر اعلام می‌کند که جانش را برای معشوق فدای خواهد کرد و می‌خواهد تا زمانی که در خدمت اوست، به دعا و سجده ادامه دهد. او از درد فاصله و جدایی ابراز ندامت می‌کند و می‌گوید که دلش هرگز نمی‌تواند از عشق معشوق جدا شود. شاعر از زلف معشوقش گله می‌کند که دیوانه‌اش کرده و از زندگی و زمانه‌ای که به خاطر معشوقش سپری می‌کند، رضایت دارد. در نهایت، او به این خوش‌باوری می‌رسد که در اثر عشقش به معشوقش، به مراد خود خواهد رسید.