شمارهٔ ۱۰۴۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان نذر کرده ام که بپایت فدا کنم
پیش آی تا بنذر خود آخر وفا کنم
شرمنده ز آسمان و زمینم که بهر تو
تا کی بسجده افتم و تا کی دعا کنم
با من نکرد هجر تو کاری که دامنت
از دست تا بروز قیامت رها کنم
آن دل که بسته ام بتو ای یوسف عزیز
هرگز مباد کز تو بخواری جدا کنم
گر زخم دلگشای تو باشد بجای دل
گو دل مباش این گره غم چه وا کنم
من کز نسیم زلف تو دیوانه میشوم
زلفت اگر بچنگ من افتد چها کنم
شکر خدا که چرخ من پیر را نکشت
چندانکه بهر چون تو جوان جان فدا کنم
اهلی، مراد من چو هلاکست غم مخور
کاخر مراد خویشتن از وی روا کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق ناامیدی و اضطراب عاشق نسبت به معشوق است. شاعر از درد و عذابی که به خاطر دیدن معشوق با دیگران متحمل میشود، صحبت میکند. او از عذاب هجران شکایت دارد و حتی در عذاب دوزخِ جدایی، به بودن در کنار معشوق با دیگران به مراتب ناراحتکنندهتر اشاره میکند. شاعر به شدت خواهان این است که با معشوق باشد، و به او سایهنشین و همراهی وفادار تبدیل شود. در نهایت، او از ساقی میخواهد که با نوشیدن شراب، به او آرامش بدهد و او را از این افکار رها کند.