شمارهٔ ۱۰۴۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شب وعده داد مست و بره دیده دوختم
دل ساختم کباب و نیامد بسوختم
عیبم مکن ز سجده آن روی آتشین
کز وی چراغ دولت و دین برفروختم
دیوانه گشتم از ستم این پریوشان
از بسکه چاک خرقه به صد پاره دوختم
بختم فشرد پا بدرت کوری رقیب
میخی عجب بدیده دشمن سپوختم
اهلی ز کشت دهر چو عنقابری نخورد
من مرغ زیرکم که بیک جو فروختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از سر tristeza و اندوه عمیق خود سخن میگوید. او در آخرین روز زندگیاش با چشمانی اشکآلود به وداع با جهان میپردازد و اگر عشق محبوبش در دلش نباشد، بیایمان خواهد شد. به یاد روزهای خوب و گلهای خوشبختیاش، حسرت میخورد و از درد دلش به اندازهای میسوزد که مانند فانوسی در تاریکی میدرخشد. او خود را چون سکندر بیامید میبیند و در جستجوی چشمه حیات، بیهدف و بیسر و سامان به درون میرود. در پایان، او با ایجاد تحول در خود و سوق دادن جانش به سمت عشق حقیقی، امیدوار است که به سمت معشوقش برود.