نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۱ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اسیر در دم و یک همنفس نمی بینم

بدردمندی خود هیچکس نمی بینم

صفای خاطر من بین و رخ مپوش ایگل

که من ترا بهوی و هوس نمی بینم

ز سنگ دل شکنانم خدا نگهدارد

که مست ساقیم و پیش و پس نمی بینم

درین چمن که چو من صدهزار بلبل هست

یکی چو خویش اسیر قفس نمی بینم

زمان عیش و من از بی زری بفریادم

زمانه ایست که فریاد رس نمی بینم

مراد من ز وصال تو کی شود حاصل

که بر مراد خودت یکنفس نمی بینم

به بزم وصل تو اهلی هوس کند لیکن

ز بس فرشته مجال مگس نمی بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق دل‌تنگی و محبت است. شاعر از رنج دل و احساس ملولی که دارد سخن می‌گوید و می‌گوید که حتی اگر با درد هم مواجه شود، عشق را می‌پذیرد. او نمی‌خواهد که دیگران از او دل‌زده شوند و احساس می‌کند دوری از معشوق سخت است، اما دلش پر از امید به محبت و وصال است. شاعر اعلام می‌کند که از خدمت به دوست لذت می‌برد و در آنجا آرامش می‌یابد.