شمارهٔ ۱۰۵۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه در رسم ادب از دگران کم نشدیم
تا ندیدیم سگ کوی تو آدم نشدیم
آه ازین گرمی بازری که پروانه صفت
سوخت شمع تو صد از ما و یکی کم نشدیم
بجز از مردمیی کاهوی چشم تو نمود
هرگز آسوده دل از مردم عالم نشدیم
دیگران یار تو و ما بگدایی راضی
بخت بد یار نشد آخر و آنهم نشدیم
گرچه بیدین و دل از عشق چو صنعان گشتیم
لله الحمد کز اقبال تو بیغم نشدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از دل پر حسرت و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او مانند کوهی از غم و حسرت در دل دارد و بر این باور است که سالها باید بگذرد تا بتواند این حسرت را از دل خود بیرون کند. اگر این حسرت برطرف نشود، او به خاطر بوی محبت، رسوا خواهد شد. او میگوید که اگر در دلش به اندازهی باران غم باشد، آنقدر گریه خواهد کرد که زمین را floods کند. در تنهایی خود از غم مینالد و مجدداً به سوی محبوبی که بدخو است باز میگردد و دلش را پر از درد میکند. در نهایت، او از عشق و تشنگی خود شکایت میکند و از خداوند رحم میطلبد، زیرا صبوریاش دیگر به پایان رسیده است.