شمارهٔ ۱۰۶۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
روزه بگذشت و هوای می بیغش دارم
از مه عید و شفق نعل در آتش دارم
هرکه بینی خوشی خود طلبد جز من زار
که بدین ناخوشی خویش عجب خوش دارم
خورده ام تیر تو چون آهو از آن بار دگر
از پی تیر دگر چشم به ترکش دارم
مکن ایدوست قیاس طرب از رنگ رخم
که بصد خون جگر چهره منقش دارم
جان جفا چند کشد کز تو بجان رحمت نیست
شرم باری من ازین جان بلاکش دارم
در چنین قحط کرم شاکرم از پیر مغان
که اگر هیچ ندارم می بیغش دارم
گفت اهلی چو طبیب تو منم دل خوشدار
من نه آنم که دل خسته مشوش دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر بیان میکند که در دنیای عشق و دلدادگی خود، گم شده و هر جا نمیگردد. او به معشوق خود اشاره میکند که در میان عاشقان او جایی برایش پیدا نمیشود. شاعر خود را به آهو تشبیه کرده و میگوید که در بیابان تنها نمیچرخد و از عشقش به معشوق، به نوعی بیخانمان شده است. او میگوید که باوجود فراق و دوری از معشوق، همچنان وفادار باقی مانده و به دنبال راهی برای وصل است. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که وفاداریاش به معشوق هیچگاه کم نخواهد شد، حتی اگر از او دور باشد.