شمارهٔ ۱۰۷۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو در چمن چو نباشی گل و سمن چکنم
کجا برم گل و نظاره چمن چکنم
گل آتشی است پی سوز عاشقان بیتو
منش بدامن و در جیب پیرهن چکنم
ز گشت باغ بیاران گرم شکیبد دل
دمی که هرکس و یاری شوند من چکنم
گرفتم آنکه فریب دل از جدایی تو
ز بوی گل بتوان داد خویشتن چکنم
شکایتی که مرا از تو است چون اهلی
بیک زبان چه بگویم بیک سخن چکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس عمیق و عاشقانهاش نسبت به معشوق صحبت میکند. او بیان میکند که حتی اگر از معشوق دور باشد، خوشحال است که نام عاشقی را به دلش میآورد. عشق معشوق را به دریایی عمیق تشبیه کرده و میگوید که حتی اگر در عشق غرق شود، هنوز هم نمیتواند به او برسد. شاعر با شوق و عشق آماده است تا برای معشوق خود قربانی شود و از زیباییاش همچون گل در بهار یاد میکند. او خودش را دیوانهای میداند که در کنار دیگر عاشقان، داغ عشق را بر دوش میکشد و همیشه در جستجوی معشوق است.