شمارهٔ ۱۰۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
بسکه به دل می زنم سنگ که دلدار رفت
کار دل از دست شد دست هم از کار رفت
حال چه پرسی زمن از هجر سوخت
کار به مردن کشید قصه ز گفتار رفت
بود مرادم که زود شب بشود روز وصل
کی به مراد کسی چرخ ستمکار رفت
عمر گرانمایه رفت هجر در آمد زدر
پای گریزم نماند قوت رفتار رفت
ساقی مجلس برفت بزم بر آمد بهم
گل زچمن شد برون رونق گلزار رفت
اهلی اگر جان کنی صرف سگانش رواست
زانکه در آن حلقه دوش ذکر تو بسیار رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به واسطه جدایی از معشوقش تجربه میکند، سخن میگوید. او احساس میکند که همه چیز به هم ریخته و زندگیاش تحت تأثیر این جدایی قرار گرفته است. شاعر به شدت نگران است که چگونه زمان میگذرد و او نمیتواند تحمل کند. همچنین به یاد معشوق و ذکر او حائلی از شادی و غم را در زندگیاش قرار داده است. به طور کلی، شعر به حس سوختن دل و فقدان و آرزوی وصال میپردازد.