شمارهٔ ۱۰۸۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو چاره از غم خونخواره نمییابم
جز آنکه جان بدهم چاره یی نمی یابم
بهار عمر خزان کردم از غمت ایگل
هنوز فرصت نظاره یی نمی یابم
ز دست جور تو آواره جهان گشتم
ولیک همچو خود آواره یی نمی یابم
هنوز تیره شبم با هزار مشعل آه
شبی که همچو تو مهپاره یی نمی یابم
خوشم بخواری دل با هزار زخم زبان
بسختی دل خود خاره یی نمی یابم
شبم نمیرود از غصه خواب اگر روزی
ملامتی ز ستمکاره یی نمی یابم
بجان دوست که هرگز ز خانقه اهلی
صفای محبت میخواره یی نمی یابم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساس غم و رنج ناشی از دنیا میپردازد و دعوت به آسودگی و شادابی میکند. شاعر از تکرار ناراحتیها و غمهای بیفایده انتقاد میکند و خواهان نزدیکی به رندان و دوستانی است که میتوانند دل را شاداب کنند. او بر این باور است که زندگی باید به صورت جشن و نشاط سپری شود و از غمهایی که تنها سبب رنج هستند، فاصله بگیرد. در نهایت، شاعر بر لزوم رهایی از بند غم و نگرانی تأکید میکند و به این نتیجه میرسد که باید از همه خُود را رها کنیم و آرامش یابیم.