شمارهٔ ۱۰۹۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من از صفای درون گر ز خود برون آیم
چو آب دیده توان کز درت درون آیم
اگرچه باد اجل برکند نهال تنم
اسیر خویشتنم جانب تو چون آیم
تو همچو باد روی من چو خاک مضطربم
مگر دمی بنشینی که باسکون آیم
چو آب دیده سبکروحتر از آنم من
که گر بسنجیم از خاک ره فزون آیم
هزار همچو تو اهلی کم است در ره عشق
منت بدرگه آن دوست رهنمون آیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن بیان میکند که عشق او باعث سوختن و دردی عمیق در وجودش شده است. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار دارد و تا حدی به آن وابسته است که حاضر است به عنوان کعبه، محلی برای پرستش عشقش شود. او احساس میکند که آتش عشقش باعث شده تا به عنوان فردی شناخته شود و به نوعی رسوایی برایش به ارمغان آورده است. او از درد و رنجی که از ابتدا با خود دارد صحبت میکند و بیان میکند که این درد میراث او از پدر و مادرش است. در نهایت، او ادعا میکند که هر کسی که شعرش را بخواند، پی خواهد برد که او نشانهای از عشق است.