نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی بیا که دست ارادت بهم دهیم

باشد که دست محنت ایام خم دهیم

گنج دل از خرابه می در کف آوریم

وین خاک تیره باز بباد عدم دهیم

ما را کهروی یار نماید ز جام دل

تا چند جان بهر زه پی جام جم دهیم

روزیکه شب کنیم بیوسف رخی چو تو

گر جان دهیم قیمت یکلحظه کم دهیم

اهلی سیه کنیم جهانی چو روز خود

گر شرح دود دل بزبان قلم دهیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از تنهایی و غم ناشی از جدایی سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که همراهانش رفته‌اند و او تنها مانده است. زندگی برایش سخت و بی‌معنا شده و تصور می‌کند که در این حالتی که در آن به سر می‌برد، مردن بهتر از زنده ماندن است. عشق و دلتنگی او را دیوانه کرده و خود را همچون شمعی می‌بیند که در حال سوختن است. علی‌رغم اینکه ظاهراً آزاد است، در درون احساس حقارت و خواسته‌های برآورده‌نشده‌ای دارد. او به زیبایی و قدرت نازنینان اشاره می‌کند و از خود به عنوان یک فقیر و بنده یاد می‌کند که هیچ امیدی به بهبود وضعیتش ندارد. در نهایت، او از دنیای مادی فاصله گرفته و دل از خوشی‌های آن برکنده است.