شمارهٔ ۱۱۰۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگو که سر بگریبان نشسته غمناکم
که مست بوی محبت ز سینه چاکم
چو ذر مهر تو از خاک برگرفت مرا
همین بود شرفم ورنه من همان خاکم
نظر بدیده ادراک در جهان کردم
بجز تو هیچ نیاید بچشم ادراکم
خوشم به رندی و آلوده نیستم از زهد
اگرچه غرق گناهم ازین گنه پاکم
بخاکپای تو سوگند میخورد اهلی
که خاک پای توام گر بر اوج افلاکم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خوشبختی و رضایت خود در داشتن رفیق و همدم صحبت میکند. او به زیباییهای یار خود، همچون آفتاب و گلهای چمن اشاره میکند و شادی و نشاط خود را در کنار او بیان میکند. شاعر به لذتهای رابطهاش و جذابیت لبهای یار میپردازد و خود را شاداب و بیغم توصیف میکند. اما در پایان، او از حسرت و ناامیدی خود حرف میزند، به این معنا که امیدی به بازگشت آن لحظات خوش ندارد و گویی آن شادیها دیگر برای او نیست.