نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۰۶ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه کس ز بهر تو یارم نه یار کس من هم

نه دوست غیر تو دارم کسی نه دشمن هم

طمع بعمر ابد از حیات وصلم بود

کنون ز هجر تو راضی شدم بمردن هم

دریغ کشت جوانی که برق پیری سوخت

برفت خرمی ما بباد و خرمن هم

نشاط گمشده می جویم و نمی یابم

ز عیش مطرب و ساقی و گشت گلشن هم

فغان ز تیره شبی، وه کجا شد آن شبها

که آمدی بدرم مه زبام و روزن هم

جفا کش همه خلقیم و دست ما کوتاه

نمیرسد بگریبان کس بدامن هم

چراغ اهلی دلخسته برفروز از وصل

که جان چو شمع گدازد ز فرقت و تن هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با lamenting و تأمل در مورد درد و رنج انسانی آغاز می‌شود. شاعر به نوعی ناامیدی از دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که هرچقدر هم تلاش کرده، روحی از دل دیگری پیدا نکرده و فقط رنج خود را احساس کرده است. او به شخصیت منصور اشاره می‌کند، که از دار به نمایش گذاشتن هنر خود هدفی داشته، ولی مهارت‌های واقعی‌اش را کسی ندیده است. شاعر همچنین به جستجوی یار مثل مجنون اشاره می‌کند که در این راه، تنها خود را یافته و یار حقیقی نداشته است. در نهایت، او از قانون مروت و نیکوکاری شکایت می‌کند که بیشتر به درویش‌ها آسیب رسانده، و از لذت‌های ظاهری نیز تنها درد و رنج را دریافت کرده است. این شعر، به نوعی نگاهی تلخ به واقعیت زندگی و روابط انسانی دارد.