شمارهٔ ۱۱۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گمره عشقم و نبود به من مست گرفت
که چنین می بردم او که مرا دست گرفت
خاک ره گشتن ما عین سرافرازی بود
چشم کوتاه نظر همت ما پست گرفت
موج بحر کرم افکند مرادم به کنار
ورنه این صید نشاید به دو صد شست گرفت
از وجود و عدم یار فراغت دارد
هستی ام نیستی و نیستی ام هست گرفت
اهلی از عشق تو شد کافر و زنار پرست
نام ایمان به زبان بهر زبان بست گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلتنگی میپردازد. شاعر از عشق و شوق خود به معشوق سخن میگوید و احساس میکند که با وجود دوری، عشق او را در پی خود میکشاند. در برخی سطرها، شاعر به سرافرازی در مسیر عشق و همچنین به چالشهای ناشی از وجود و عدم اشاره میکند. در نهایت، به تأثیر عمیق عشق بر ایمان و اعتقادات شخصی اشاره میکند و دلتنگی و سردرگمی ناشی از آن را بیان میکند.