شمارهٔ ۱۱۱۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر تو دور کنی از درم صبور شوم
ولی خدا نگذارد که از تو دور شوم
سرم ز سجده این در چه خوش حضوری یافت
خوش آنکه خاک درت از سر حضور شوم
شبی چو آبحیات از درم درآ ای شمع
که گرچه ظلمت محضم تمام نور شوم
باختیار چرا در رهت نگردم خاک
که در فراق تو خاک از سر سرور شوم
تو بدگمان مشو ایگل که من نه آنمرغم
که گر بخلد روم بیتو صید حور شوم
سگ رقیب تو غافل ز حلم شیران است
مباد آنکه ز غیرت بر او غیور شوم
برغم کج نظران جرعه یی به اهلی بخش
که از شراب تو مست می طهور شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود سخن میگوید و به تضاد میان جوانی و پیری، عشق و درد دل، و تعبیر خوابها و آرزوها میپردازد. او میگوید که دریا از گریهاش پر شده و دلش در طوفان است، اما نمیداند چه باید بکند. او به شرم خود از جوانیهایی اشاره میکند که نمیتوانند احساسی را که او تجربه کرده درک کنند. شاعر به درد دلش میپردازد و میگوید که هیچکس نمیتواند او را در مسیر عشق راهنمایی کند، جز آنکه در عشق به لیلی مجنون شود. او از خوابهای شیرینش میگوید که در آن با خورشید همدم شده و آرزوی دیدار معشوق را دارد. در پایان، شاعر از محدودیتهای خود و عدم توانایی در تسخیر عشق و زیباییهای معشوق سخن میگوید و به درک عمیقتر زیباییهای او میپردازد.