نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲۱ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو یار رخت سفر بست من چه کار کنم؟

وداع عمر کنم یا وداع یار کنم؟

تویی که می‌روی از چشم من چنین سرمست

منم که دوری ازین چشم پرخمار کنم

تو اختیار سفر کردی، از نظر رفتی

من از غم تو مگر مردن اختیار کنم

من از میانهٔ یاران اگر کنار کنم

تو در میان دلی از تو چون کنار کنم؟

هنوز با منی و جان ز بیم هجران سوخت

به روز هجر چه با جان بی‌قرار کنم؟

اگر به کوه بگویم غم تو شیرین لب

چو کوه‌کَن جگر کوه را فکار کنم

ز روزگار جدایی چه پرسی‌ام اهلی؟

به روزگار شکایت ز روزگار کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که در هر مکانی از زیبایی او بهره‌مند می‌شود. هر چند که بساری دیگر نیز عاشق او هستند، اما او در درد و شیدایی خود بیشتر از دیگران می‌بیند. شاعر به اینکه تحمل دیدن چهره معشوق را ندارد، اعتراف می‌کند و تنها در لحظاتی کوتاه می‌تواند او را ببیند. او همچنین بیان می‌کند که نه تنها خود او، بلکه حتی مجنون (شیدای لیلی) نیز از رسوایی او در جامعه فرار می‌کند. در واقع، شاعر درگیر عشق و آلام ناشی از آن است و از شدت عشق و دردهایش سخن می‌گوید.