شمارهٔ ۱۱۲۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یکدم ایساقی جان می ده و مدهوش کنم
باشد این غم که مرا کشت فراموش کنم
خرقه پوشان ورع را خبر از عشق کجاست
حل این نکته ز مستان قباپوش کنم
من و خون خوردن از او گو مدهم لاله قدح
خون خورم به که می از دست خسان نوش کنم
مطربم سوی طرب خواند و ناصح بصلاح
مصلحت چیست دلا حرف کرا گوش کنم
گر برد بار سبوی می رندان دوشم
به که سجاده تقوی علم دوش کنم
بخت آن نیز ندارم که چو مجنون طلبم
نو غزالی و بیاد تو هم آغوش کنم
وقت آنست که چون اهلی از آن نرگس مست
سخنی گویم و یاران هم خاموش کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عشق و اندوه میپردازد. شاعر خود را به سگ تشبیه میکند و از حال خوشش در شرایط بد سخن میگوید. او به وفاداری و صبر خود اشاره میکند و میگوید که حتی در دلشکستگی نیز خوشحال است. عمر کوتاه را به یاد میآورد و آرزو میکند که این دو روز، مانند نوح، به طول بینجامد. خیال وصال معشوق، او را خوشحال میکند هرچند واقعی نشود. در نهایت، شاعر به کمال عشق و محبت اشاره میکند و میگوید که هرچند غم در عشق وجود دارد، اما او از آن خوشحال است.