نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ایهمه آرزوی تو فکر من و خیال هم

چند بر آرزو زیم آرزوی محال هم

لعبت چنین مگر تویی کز هوس تو بت پرست

صوفی سالخورده شد کودک خردسال هم

شامگهی ببام خود جلوه ناز اگر کنی

ناز تو ماه بشکند چین جبین هلال هم

ای بکمال نیکویی رشگ فرشته و پری

نیست برین جمال کس کیست بدین کمال هم

شد به سپهر دلبری حسن رخ تو مهر و مه

ماه تو بیکمی ولی مهر تو بی زوال هم

ناز تو میکشد مرا نام وصال چون برم

قطع امید کرده ام از خود و از وصال هم

در حرم وصال تو روح قدس نمیرسد

اهلی خاکسار را جا که دهد مجال هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار درباره عشق و فدایتی است که شاعر به معشوقه‌اش دارد. شاعر با اشاره به قربانی شدن خود برای عشق، به تلاطم‌های عاطفی و زجرهایی که بر اثر عشق تحمل می‌کند، می‌پردازد. او خود را مانند شمعی می‌داند که برای عشق می‌سوزد و در آتش عواطف می‌سوزد. همچنین، شاعر احساس می‌کند که در کنار معشوق خود، مانند آینه‌ای ساده و بی‌ادعا است. او امید به لطف و رحمت معشوق دارد تا از پژمردگی رهایی یابد و دوباره شکوفا شود. در نهایت، او خود را در مقایسه با عشق و محبتش به معشوق، با وجود کوچکی‌اش، برتر از همه عالم می‌داند.