نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جز از وصال تو با کس سر وصولم نیست

به جز قبول تو هیچ از جهان قبولم نیست

اگرچه بی تو به هر سر چو باد می گردم

به هیچ منزل راحت سر نزولم نیست

زدست طعن چنان سر به جیب از آن دارم

که تاب سرزنش مردم فضولم نیست

که نامه ام به تو آرد که برتر از عرشی

بغیر طایر همت کسی رسولم نیست

بجز خیال دو آهوی تو من محزون

کسی ملال گذار دل ملولم نیست

بر آن سرم که بمیرم بر آستان اهلی

چو در حریم وصالش ره دخولم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت به وصال معشوق اشاره دارد و می‌گوید جز با او هیچ چیز برایش ارزش ندارد. او احساس تنهایی و بی‌قراری می‌کند و هر جایی که می‌رود آرامش نمی‌یابد. شاعر نگران انتقادات دیگران است و از طعنه‌ها به دلتنگی می‌رسد. همچنین می‌گوید که اثری از او فرستاده شده که از هر چیز بزرگ‌تر است، اما خود او به جز یاد معشوق هیچ چیزی را نمی‌پسندد. در نهایت، او آرزو دارد که جانش را در راه وصال معشوق فدای کند، در حالی که احساس می‌کند به این وصال نمی‌تواند برسد.