شمارهٔ ۱۱۴۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش است زیر سر آن خشت آستان دیدن
ولی گرانی سر کی بر آن توان دیدن
مرا ز تیغ تو بر استخوان بود زخمی
که همچو پسته توان مغز استخوان دیدن
ز تیر غمزه که تاب آرد ای کمان ابرو
دو چشم ترک تو در خانه کمان دیدن
نشاط این من و یعقوب خسته میدانیم
جمال یار سفر کرده ناگهان دیدن
ز اشک گرم کشد میل دیده را اهلی
که کوری است رخت پیش مردمان دیدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای یک نخل و لبان شیرین میپردازد. شاعر از شوق و آرزو برای رسیدن به بهشت و چشمههای حیات میگوید و تأکید میکند که تنها او نیست که در جستجوی این لذتهاست. او همچنین به درد و رنج شبهای جدایی اشاره میکند و میگوید که روز وصال کوتاه و شب هجران طولانی است. در نهایت، شاعر با یادآوری حسرت و اندوه در دل، به خوشیها و لذتی که در انتظار است، اشاره میکند.