شمارهٔ ۱۱۵۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هرکه زنجیرش نهد مشکینکمندی اینچنین
گر بود دیوانه نگریزد ز بندی اینچنین
بر زمین پای سمندت ناید از شوخی ولی
حیف باشد بر زمین پای سمندی اینچنین
چشم من، چون داغ بر دست تو بیند چشم من
کی بچشم خود توان دیدن گزندی اینچنین
با هزاران دردمندی جان فدایت میکنم
وه چرا ننگ آیدت از دردمندی اینچنین
دست اهلی کوته از بختست چون آرد ببر
دست کوتاهی چنان سرو بلندی اینچنین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و جدایی سخن میگوید. او به شدت دلتنگ یارش است و خیال میکند که یار در حال آمدن به سوی اوست. شبهایی که بدون یار میگذرد برایش سخت و پر از درد است. قلبش از دوری یار به آتش میسوزد و امید دارد که روزی دوباره به هم خواهند رسید. او خود را مانند مجنون میبیند که در پی لیلیاش است و آرزو دارد که روزی دوباره در کنار یارش باشد. در نهایت، او به امید خداوند دلش را پر از امید نگه میدارد و به دنبال وصال یار است.