شمارهٔ ۱۱۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست
خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
تا کار دل ما بکجا میرسد آخر
کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست
اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد
عاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست
بیچاره اسیری که گرفتار بتان شد
جز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست
گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهر
اهلی سگ یارست بدینها ...رش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی دلنگرانی و درد عشق سخن میگوید. شاعر به سوار شوخی اشاره میکند که به سوی آنها نمیآید و همچنین از بلندی خورشید که در شب سحر ندارد، یاد میکند. او به غم عشق و آسیبی که جوانان از آن میبینند، اشاره میکند و میپرسد که عاشق چه کاری میتواند انجام دهد جز اینکه از وضع خود باخبر باشد. سپس از بیچارهای میگوید که در دام زیبایی گرفتار شده و جز کشته شدن برایش راه نجاتی نیست. نهایتاً، شاعر به تندی از درماندگی خود و افراد عاشق صحبت میکند که در شرایط دشوار به عشق و وفاداری خود ادامه میدهند.