شمارهٔ ۱۲۰۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تن را بسوز و جانرا با دوست همنشین کن
احرام کعبه جان گر میکنی چنین کن
از زخم ناوک غم شد سینه رخنه رخنه
گر حال دل ندانی آن را قیاس این کن
جادو وشان بیدین در بند دستبردند
بهر خدا که دستی بیرون از آستین کن
دارم گمان که لعلت جانبخش چونمسیح است
بگشا لب و گمانم یکبارگی یقین کن
هنگام برق غیرت یک خرمن است کاهی
ای خرمن نکویی رحمی بخوشه چین کن
جان حزین تواند کز قید تن گریزد
اهلی تو گر توانی فکر دل حزین کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و دردناک مجنون به لیلی است. شاعر از احوالات خودش و تاثیر شدید عشق بر وجودش صحبت میکند. او به محبوبش میگوید که وجود او دردش را بیشتر میکند و نگران است که محبوبش از او دور شود. در خلال شعر، او به توصیف چشمان محبوب و اثرات آن بر حالت روحی خود میپردازد و از بیطاقتی و دردی سخن میگوید که تنها با مرگ تسکین مییابد. در نهایت، شاعر به نوعی استدلال میکند که عشقش به محبوبش عمیقتر از همه چیز است و او را بر هر چیزی ترجیح میدهد.