شمارهٔ ۱۲۰۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خون شد ز بخت بد جگر لختلخت من
دشمن نکرد آنچه به من کرد بخت من
چندان نسیم عشق تو بنشست در کمین
کآخر چو گل به باد فنا داد رخت من
با من چو کوهکن دل کوه است در فغان
از کار سخت من نه که از جان سخت من
چون من به آب دیده درختی نشاندهام
جز خون دل چه گل بدمد از درخت من
جایی که صد چو تخت سلیمان رود به باد
اهلی ببست تخته تابوت تخت من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دلتنگی صحبت میکند. او به وضوح بیان میکند که دلش به خاطر جدایی از معشوق آزار میبیند و نمیخواهد این درد را به دیگران نشان دهد. او میگوید که وجودش بدون معشوق به هیچ دردی نمیخورد و خانهاش بدون او تاریک و بیروح است. همچنین، شاعر به احساس ناتوانی و مشکل در زندگیاش اشاره میکند و امید دارد که پیر مغان (شخصی حکیم و دانا) بتواند به او کمک کند. در نهایت، او از افسوس میخورد که نتوانسته به دنبال نور عشق برود و دلش در غفلت مانده است.