شمارهٔ ۱۲۱۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشیدوار هرکه دلش سوخت داغ او
عالم فروز تا به ابد شد چراغ او
سلطان عشق مهر سلیمان دهد به دیو
گر باد تخت و بخت بود در دماغ او
بگذر از این چمن که بجز داغ همچو گل
طرفی نبسته است کس از طرف باغ او
بلبل که دارد اینهمه مستی ز عشق گل
بویی شنیده است مگر از ایاغ او
گر منکرست وادی عشقت ز خون ما
خون میچکد هنوز ز منقار زاغ او
ما پیر عالمیم و جهان طفلا راه ماست
ما را کجا فریب دهد لهو و لاغ او
اهلی که سوخت در غم هجران بدود دل
دوزخ شدست جنت عیش و فراغ او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جدایی و longing (دلتنگی) برای معشوق است. شاعر شبها دور از محبوبش در درد و رنج است و آرزو دارد که برای یک شب کنار او باشد. او احساس میکند که از معشوقش دور است و نمیتواند از ضعف خود برآید. شاعر به غم و اندوه ناشی از دوری اشاره میکند و به شدت تمایل دارد که نام معشوق را بر زبان آورد، چرا که این امر باعث افزایش غیرت او میشود. در نهایت، او از تنهایی و اضطراب ناشی از دوری از محبوبش رنج میبرد و خیال او همیشه در ذهنش باقی است.