شمارهٔ ۱۲۱۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
غم نیست کز زهر بلا تلخی کشد مسکین تو
تریاک صد تلخی بود یک خنده شیرین تو
هرچند بیدردی بود غمگین برآید عاقبت
هرکو نشیند ساعتی با عاشق غمگین تو
میرم ز غم ایشمع اگر آیم ببزمت صبحدم
پروانه بینم سوخته افتاده بر بالین تو
کی از فریب عشوه ات چون دیگران گمره شوم
من عاشق دیرینه ام میدانم این آیین تو
اهلی ببوی عافیت چونگل قبای خسروی
خاری بهرسو میخورد از خرقه پشمین تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و حسرت میپردازد. آهو از زیباییهای معشوقش بیمناک و دلشکسته شده و به بیابان میگریزد. دلتنگی و درد در دل او به مانند خاری است که نمیگذارد آرام بگیرد. صدای تیشه فرهاد نشانی از عشق است و به جای گفتوگوهای بیفایده، ای کاش نرگس به او نگاه کند. عشق او به شدت جانکاه است و آرزو دارد مانند مسیح جانش را از عشق نجات دهد. در نهایت، شاعر به تحمل و صبوری در برابر عشق اشاره میکند و برای آن ارزوی موفقیت میکند.