شمارهٔ ۱۲۲۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آب خضری و ما تشنه عاشقان از تو
بیا بیا که صبوری نمی توان از تو
بخشم رفتی و گفتی قیامتم بینی
چه زود رنجی و دیر آشنا فغان از تو
مرنج اگر من دلتنگ سینه بشکافم
که حال دل نتوان داشتن نهان از تو
قیامت ارچه بآخر زمان شود پیدا
قیامتی است درین شهر هر زمان از تو
تو کی بخنده گشایی دهن یقین است این
یقین که می کشیش نیست اینگمان از تو
ز غیرتم همه آتش که همچو شمع چرا
گرفته اند مرا خلق بر زبان از تو
مرا بتیغ فلم ساز استخوان و ببین
که چون گداخت مرا مغز استخوان از تو
به مجلسی که تو با گلرخان قدح نوشی
هزار نرگس مستت خونفشان از تو
بتر ز قصه مجنون حکایت لیلی است
که شد فسانه بصد گونه داستان از تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلباختگی به معشوق است. شاعر نقد کردن دین را آسان میداند و توصیف میکند که اگر عشق واقعی وجود داشته باشد، جانش فدای زیبایی معشوق میشود. او در عشق به معشوق، بتپرستی را هم نادرست میداند و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر از او دور باشد، به یادبودی از بوی معشوق زنده است. شاعر از حسرت مردم نسبت به محبوب خود میگوید و آرزوی دیدن معشوق را دارد. او همچنین به روشنی و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز جز جمال او در دلش جای نمیگیرد.