شمارهٔ ۱۲۳۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قدر ارباب وفا نیست بخاک در تو
بیوفایی و وفا قدر ندارد بر تو
گر ز ما جان طلبی از تو نداریم دریغ
جان و سر هر دو فشانیم بخاک در تو
درد می گرچه بزهر غم ما تریاک است
بایدش چاشنیی از لب چون شکر تو
میگذارم همه تن شمع صفت پیش تو لیک
روح می پروردم صحبت جان پرور تو
ای میت شیره جان نقل شرابت چکنم
که کباب جگر من نبود در خور تو
خسروا، گر ندهی جرعه جامی به فقیر
چه سفال می رندان و چه جام زر تو
آفتابی تو و یک ذره ز اهلی تا هست
نیست ممکن که بپوشد نظر از منظر تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلتنگی شاعر میپردازد. او از سوز و گداز در عشق میگوید و حسرت بر دل سوختهاش را مطرح میکند. شاعر به زیباییهای معشوق و شیوههای عاشقانه اشاره میکند و از جذابیت لبان و ابروی او صحبت میکند. همچنین، به عشق و تعلق خاطر عمیقش اشاره دارد و از بیثمری حسرت و غم جدایی سخن میگوید. در نهایت، با تأکید بر درد و حسرت عشق، زیباییهای معشوقش را وصف میکند و به وضعیت دلباختهاش مینگرد.