شمارهٔ ۱۲۴۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چه عشق نکویان جراحتست همه
جراحتست که در سینه راحتست همه
وصال گل طلبی بخت باید ای بلبل
مگو که کار بعقل و فصاحتست همه
قدت نه سرو که ناز و کرشمه است تمام
رخت نه ماه که حسن و ملاحتست همه
چه عارضست و چه حسنست این تعالی الله
چو صبح اهل سعادت صباحتست همه
زبان طعن رقیبان بسوخت اهلی را
هلاک مردن جسم و جراختست همه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و احساسات عذابآور خود سخن میگوید. او از شوق نوشیدن شراب و تأثیرات آن بر روانش صحبت میکند. احساساتش همچون آتش در دلش میسوزد و به دنبال دلیل این خرابی و درد است. او در تلاش است تا بفهمد چه کسی باعث این وضعیت شده و چرا دلش را به غم سپرده است. همچنین، به دوستی اشاره میکند که صرفاً شبها حریف او بوده و هیچ سودی از این ارتباط ندارد. شاعر در کل از جستوجوی آرامش در می و عشق و همچنین درد ناشی از آن حرف میزند.